X
تبلیغات
روزنوشت های یک زن - نوعروس
روزنوشت های یک زن - نوعروس
این داستان واقعی است... 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


اين خواب عجب چيز خوبيه... يه خلاء عميق! يه حالت خلسه بين مرگ و زندگي. يه جور رفتن از زندگي كه توش هستيم به يه دنياي ديگه...

كلا خواب رو دوست دارم. احساس عجيبي به اين حالت دارم. حالتي كه تقريبا بين تمام موجودات مشتركه. بعد از خستگي يه روز... بعد از ساعت ها دويدن براي غذا و به دست آوردن امنيت... بعد از به دست آوردن خيلي از لذت هاي مادي... مي ري كه بخوابي... خوابي كه فقط خودت توش هستي و خودت... تنهاي تنها...

تو خواب حتي نگراني درباره فردات نداري. اصلا تو اون حالت هيچ غمي نداري... گريت نمي گيره. شادي رو حس نمي كني. حسي به جز حس خوب خوابيدن نداري.. و به نظرم اين يعني بهترين حالت زندگي...

من فكر مي كنم خواب يه جور مرگه. يه مرگ كوتاه. رفتن به دوردست ها و بودن در كنار خود ادم. خواب يعني رفتن به روياهايي كه تو بيداري حتي قادر نيستي بهشون فكر كني... اما تو خواب... ميري و خودتو حس مي كني تو تمام روياهات. مي ري و مي ري تا مي رسي به جاهايي كه هيچ وقت اونجا نبودي. با كسايي كه شايد هيچ وقت نديديشون و يا ديديشونو و ...

خواب رو دوست دارم. حس تو خواب بودن رو دوست دارم. وقتي كه كاملا ذهنت از اين دنيا رها مي شه و ديگه هيچي رو حس نمي كني... اصلا گاهي مي شي يه آدم ديگه. اوني كه خودت مي خواي. ديگه نقش بازي نمي كني... تو خواب خودتي... خود خودت...

شب رو با خواب دوست دارم. عمق شب رو به خاطر عمق خواب و دور شدن از دنيا دوست دارم... دلم يه خواب عميق مي خواد... و شايد يه خوابي بلند تر از خواب هاي هر شب...

پي نوشت: رفیق...دلم عجيب گرفتست... هواي سفر نداري؟؟

[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 9:51 ] [ مریم ]

سلام به همه رفقاي گلتر از گل خودم...

واقعا به خاطر غيبت طولاني و كم سر زدن به اين خونه كه با چراغ روشن شماها گرم ميشه عذرخواهي مي كنم. رفيق گلم دلم برات تنگ شده. اينو زماني مي فهمم كه ياد روزها و شب هايي مي افتم كه پا به پام بودي و حضورت دلگرمي بزرگي برام بود.

راستش حرف برا گفتن زياده اما دلم ميخاد اول صحبتام؛ خوشحالي قبول شدن ارشدم رو با دوستاي خودم شريك باشم. و از همين جا براي تك تك دوستاي خوبم بهترين ها رو در زندگي آرزو دارم.

والا از ديروز كه جوابارو گرفتم و فهميدم قبول شدم تا الان كلي بابت شيريني پياده شدم. حالا هنوز تا آخر هفته 2 سري از دوستام هستن كه دندون طمع تيز كردن برا بيرون رفتن و چتر شدن رو سر بنده! البته دوستاي رضا هم هستن كه بايد يه اخر هفته تو آبعلي از خجالتشون دربيايم! مي بيني والا رفيق! همه آدماي دوروبرمون از اون خونواده هاش هستن!!

ديگه جونم برات بگه كه يك ماهي از عمل بينيم گذشته و الان خيلي بهترم. تنفسم عالي شده و البته بوياييم دوبرابر. از نظر ظاهري بينيم هنوز خيلي ورم داره و بايد صبر كنم تا ورم هاش بخوابه. اما از اونجايي كه دكترم مي گه دختر خوبي هستم و غرغر نمي كنم؛ از عملم راضي بوده و حسابي بهم اميد مي ده.

يه خبر ديگه هم دارم و اينكه آبجي بزرگه كه جونم براش در مي ره تو دلش ني ني داره! خيلي خوشحالم از اين موضوع. از اين بيشتر خوشحالم كه شوهرش با اينكه خيلي مخالف بچه دار شدن بود اما الان بسيار از اين موضوع راضيه. و اين موج خوبي رو بهمون منتقل مي كنه.

"سان سان" هم حسابي بزرگ و بلا شده و كلي شيرين شده. بچم لپو شده و چشاش ژاپني شده . خيلي بامزست خداييش. ايشالا به زودي چن تا عكس ازش مي ذارم.

مي دونم الان تو دل خودت فكر مي كني كه اين مريم عجب آدميه. ديگه الان بايد عكس ني ني خودشو بذاره اينجا. راستش يه مدت تو فكر اين موضوع افتاده بودم. اما وقتي ديدم رضا اصلا به اين موضوع راضي نيست گفتم صبر كنم تا اونم يه آمادگي پيدا كنه. الانم به فكر اينم كه تا 2 سال درسمو بخونم و بعد اقدام كنم برا بچه دار شدن. اما اينقدر اطرافيان مي گن كه راستش يه كمي در اين باره استرس دارم اما واقعا الان چاره ديگه اي ندارم. نمي خوام در اين مورد وارد چالش با رضا بشم. دلم مي خواد نظرتون رو در اين باره بدونم. مخصوصا افرادي كه در كنار درس خوندن بچه دارن. مي خوام ببينم تصميمم درسته كه بعد از تحصيل بچه دار شم يا نه...

ديگه رفيق من... اينكه زندگي جاريه. صبح تا بعد از ظهر سر كاريم و شب ها خونه ايم. زمستونه و شب هاي طولاني... با اينكه عاشق شب ها هستم اما نمي دونم چرا گاهي تو اين شب هاي طولاني دلم مي گيره. دلم ميخواد يه اعترافي كنم... اينكه گاهي احساس تنهايي مي كنم... گاهي احساس مي كنم دلم به اندازه تمام شب هاي بلند گرفته. نه اينكه بگم از دست كسي دلگيرم... نه... دلم گاهي براي خودم تنگ ميشه... براي مريم... اون مريمي كه پر از شور و هيجان زندگي بود... مريمي كه روحش بزرگ بود... عاشق پرواز بود و عاشق زندگي... دوست من... نمي دونم چرا دارم اينارو بهت مي گم ... اما مي دونم اينجا كسايي هستن كه خودمو فقط برا خودم مي خوان... واسه همين احساسمو مي گم... رفيق من... احساس مي كنم از خودم دور شدم. دلم اون مريمو مي خواد... اون مريم عاشق و سرزنده...

.

.

.

پي نوشت: دلم تنگته رفيق من... باشي تا آخرش هستم...به اميد بودنت...

[ سه شنبه هشتم بهمن 1392 ] [ 11:19 ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس