روزنوشت های یک زن - نوعروس

این داستان واقعی است...

در تماسيم!

"ماريا محمودي "

اسم فيس بوك و اينستاگرامم هست. از اونجايي كه نمي تونم خيلي بيام اينجا و بسيار شلوغم و از طرفي دوستان عيزيز دارم اينجا كه دلم براشون تنگ ميشه از رفقايي كه فيس دارن مي خوام بيان اونجا و حتما بگن از بچه هاي وبلاگ هستن... 

منتظرت هستم رفيق... 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:51  توسط مریم  | 

تو باور مكن رفيق! 57

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن! 

 پي نوشت: ندارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:3  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر