سلام رفيق... دلم برات تنگ شده. خيلي زياد. اون قدري كه وقتي ميام و نگاهي به نوشته هاي قبلم مي اندازم قلبم چنگ مي خوره از خوندن كامنتام. اينكه اينجا دوستاني دارم پاكتر، دوست داشتني تر و خالص تر از تمام آدم هايي كه مي شناسمشون. كسايي كه با اينكه تا به حال خيلي هاشون رو نديدم اما اونقدري برام دل سوزوندن كه انگار چند ساله همو مي شناختيم. دلم برات تنگه رفيق ... حتي الان كه مدت هاست نيومدم به اين خونه مجازي كه چراغش باحضورت روشن و روشن تر شده. اينجا كه روزي دفتر تمام خاطراتي بود كه با تو تقسيم مي كردم. بدون كم و زياد برات تعريف مي كردم و تو هم گوش مي دادي به تمام حرفام و با تمام وجود راهنماييم مي كردي... هنوزم دوست دارم... اينو باور كن. هنوزم با وجود تمام ابزارهاي ارتباطي و اين تلفن همراه لعنتي كه تمام وقت همه رو گرفته ، باز هم سر زدنم به اينجا رنگ و بوي ديگه اي برام داره. دلم غنج مي ره وقتي در اين خونه رو باز مي كنم و هنوز هم مي بينم باوجود اينكه اينهمه مدت نتونستم بيام و بنويسم بازم 100 نفر اومدن و يه سري به اين خونه زدن... اينجا رو واسه اين دوست دارم كه آدم هاي خالص و ناب زياد توش پيدا مي شه. آدم هايي كه بدون كوچكترين چشمداشتي يا ذره اي منت ميان و باهات همدردي مي كنن. راهنماييت مي كنن. با گريه هات گريه مي كنن و با خنده هات مي خندن... اينو يه دختر تيرماهي داره ميگه كه امروز 30 ساله ميشه و فردا قدم به دوران پر فراز و نشيب دهه چهارم زندگيش مي ذاره هنوز خيلي آرزوها و خاطره داره كه مي خواد بياد و برات بگه رفيق. دلش مي خواد كنارش باشي. تو سختيا و شادياش. تا زماني كه هستش و هستي... رفيق من... پاكي و زلال. دوست دارم به اندازه تمام قطرات پاك باران...

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 11:30 | نویسنده : مریم |
احساس امنیت ندارم دیگه تو این خونه.

راه جدید ارتباطی پیشنهاد بدین به من لطفا دوستان...



تاريخ : جمعه بیستم تیر 1393 | 17:54 | نویسنده : مریم |